مسبی
هرگز تاثیر رفتار های خود را دست کم نگیرید

هرگز تاثیر رفتار های خود را دست کم نگیرید

ثبت: 1394/2/11   ویرایش: 1394/4/19
بازديد: 794
نویسنده: maasbi

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود . من از مدرسه به خانه برمی گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم .

اسمش دیوید بود و انگار همه ی کتابهایش را با خود به خانه می برد . با خودم گفتم : "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می برد . حتماً این پسر خیلی بی حال است "!

من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم . ( مسابقه فوتبال با بچه ها ، مهمانی خانه یکی از همکلاسی ها ) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم . همینطور که می رفتم ، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند . کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاک ها افتاد . عینکش افتاد و من دیدم چند متر آن طرفتر ، روی چمن ها پرت شد . سرش را بالا آورد ، در چشمانش یه غم خیلی بزرگ دیدم . بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم . در حالی که به دنبال عینکش می گشت ، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم .در حالی که عینکش را به دستش می دادم ، گفتم " این بچه ها یه مشت آشغالاً! " او به  من نگاهی کرد و گفت: متشکرم و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند .

از آن لبخند هایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه ما زندگی می کند ازش پرسیدم چطور من تو را ندیده بودم ؟ او گفت که قبلاً به یک مدرسه خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم . ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم . او واقعاً پسر جالبی از آب در آمد . ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد . ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر دیوید را می شناختم بیشتر از او خوشم می آمد . دوستانم هم چنین احساسی داشتند . صبح دوشنبه رسید و من دوباره دیوید را  با حجم انبوهی ازکتابها دیدم که به مدرسه می رفت به او گفتم : " پسر تو واقعاً بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی، با این همه کتابی که با خودت به این طرف و آن طرف می بری! " دیدید خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد ، من و دیوید بهترین دوستان هم بودیم . وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم ، هر دو به فکر دانشکده افتادیم . دیوید تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک . من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند . مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد . او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم . دیوید کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند.

من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم . من دیوید را دیدم . او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می رفت که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کند . حتی عینک زدنش هم به او می آمد.من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است . بنابراین دستی به پشتش زدم و گفتم ." هی مرد بزرگ ! تو عالی خواهی بود ! " او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد ( همون نگاه سپاسگزار واقعی ) و لبخند زد و گفت : " متشکرم" گلویش را صاف کرد و صحبتش را این طوری شروع کرد " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالها ی سخت را بگذرانید . والدین شما ، معلمتان ، خواهر ، برادر ، شاید یک مربی ورزش ...

بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید.من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم ." من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم ، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد . به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد.او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده بود تا مادرش بعداً وسایل او را به خانه نیاورد . دیوید نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی برلبانش ظاهر شد . او ادامه داد : " خوشبختانه ، من نجات پیدا کردم " .دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت . من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم ، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد. پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس ، من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتار خود را دست کم نگیرید . با یک رفتار کوچک ، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید :برای بهتر شدن یا بدتر شدن .

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکل های گوناگون بر هم اثر بگذاریم و به دنبال خدا ، در وجود دیگران بگردیم.


منبع: کتاب کلید های ضروری برای دانستن از کلید های اسرار

گردآورنده و مترجم : امیر علی سالارنیاری مرکید



منبع: کتاب کلید های ضروری برای دانستن از کلید های اسرار

امتیاز دهی به مقاله




نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 

شما می توانید درباره هرگز تاثیر رفتار های خود را دست کم نگیرید نظر دهید یا سوال بپرسید:

  کد امنیتی

کلمات کلیدی: هرگز تاثیر رفتار های خود را دست کم نگیرید ، تاثیر رفتار ، رفتار ، کلید های ضروری ، داستان ، رفتار ، رفتار دوست
اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان   محبوب کن - فیس نما
اشتراک گذاری