مسبی
باغ آينه(احمد شاملو)

باغ آينه(احمد شاملو)

ثبت: 1391/7/18   ویرایش: 1391/7/19
بازديد: 2,641
نویسنده: asok5533

چراغي به دست ام چراغي در برابرم.

من به جنگ سياهي ميروم.

گهواره هاي خستگي

از کشاکش رفت وآمدها

باز ايستاده اند،

و خورشيدي از اعماق

کهکشانهاي خاکستر شده را روشن ميکند.

فريادهاي عاصي آذرخش

هنگامي که تگرگ

در بطن بي قرار ابر

نطفه مي بندد.

و درد خاموش وار تاک

هنگامي که غوره خرد

در انتهاي شاخسارطولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا که من در وحشت انگيزترين شبها آفتاب را به دعائي

نوميدوار طلب مي کرده ام

تو از خورشيدها آمده اي از سپيده دم ها آمده اي

تو از آينه و ابريشم ها آمده اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش،نگاه واعتماد تو را به دعائي

نوميدوار طلبد کرده بودم.

جرياني جدي

در فاصله دو مرگ

در تهي ي ميان دو تنهائي

(نگاه واعتماد تو بدينگونه است!)

شادي تو بي رحم است وبزرگوار

نفس ات در دستهاي خالي من ترانه وسبزي ست

من

بر مي خيزم!

چراغي در دست،چراغي در دل ام.

زنگار روح ام را صيقل ميدهم.

آينه ئي برابر آينه ات

مي گذارم

تا با تو ابديتي بسازم.




(احمد شاملو)









منبع:

امتیاز دهی به مقاله




نظرات   (1 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


مهران احمدي (08:55   1391/8/17)

لطفا شهر هاي کوتاه تر و بيشتري از شاملو درون سايت بگذاريد و با زندگي نامه ي مختصر وي کد: 59


 

شما می توانید درباره باغ آينه(احمد شاملو) نظر دهید یا سوال بپرسید:

  کد امنیتی

کلمات کلیدی: شعر شاملو ، زيبا ، احساسي ، عاشقانه ، بهترين متن
اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان   محبوب کن - فیس نما
اشتراک گذاری